تبلیغات
باران ساده
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت * شیر خدا و رستم دستانم آرزوست* دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر* کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.* .....مولانا

امروز از اون روزایکه حالو حوصله هیچکسیو ندارم اما چاره ای نیست دیگه خسته شدم از انسانها بنظرم اگه مولانا هم زنده بود دیگه خسته شده بود از آزمودن انسانهای آزموده شده وچراغو برای همیشه خاموش میکرد

تصمیم گرفتم دیگه بکسی اعتماد نکنم این بهترین راه ادامه این زندگی مسخره

دیگه آرزوی یافتن انسانو تو قلبم ندارم



نوشته شده توسط :masoume masoumi
جمعه 8 اردیبهشت 1391-04:14 ب.ظ

بعضی وقتا دلم که از همه آدما میگیره حیران میشم که چیکار کنم
 الانم از دست خودم ناراحتم اینکه چرا همه آدمارو دوست دارم برای خودم متاسفم......................

نوشته شده توسط :masoume masoumi
پنجشنبه 17 فروردین 1391-08:29 ب.ظ

با سلام و تبریک سال نو به کلیه ایرانیان عزیز در سراسر جهان امیدوارم سالی پر از شادی در انتظار همه باشد سالی خالی از فقر کینه دشمنی و حسادت..........
امیدوارم سالی خالی ازدروغ در انتظارمان باشد سالی همراه با انسانهای ساده و یکرنگ
سال گذشته پراز لحظات همراه با درد بود میخواهم همه را به دور بیاندازم در این سال جدید هرچند هیچگاه کلمه عید برایم معنا نداشت اما به احترام اجدادمان من نیز شادی میکنم شادی که نمی دانم همراه خود چه چیز را در بر میگیرد
آرزوی بزرگ امسالم هنگام تحویل سال فرج آقا امام زمان همان منجی وعده داده شده است پس برای ظهور و شادی ایشان با ذکر صلوات نوشته ام را به اتمام می رسانم


نوشته شده توسط :masoume masoumi
سه شنبه 1 فروردین 1391-07:13 ق.ظ

برای آخرین بار اطرافم را نگاه می کنم تا مطمئن شوم همه چیز را باخود برده ام .اما نه کودکی و تمام خاطراتم را بجای می گذارم در این یادبودگاه  زندگیم چمدانم را به دست می گیرم و سوار ماشین می شوم به راننده می گویم لطفا ابتدا به بهشت زهرا سپس به فرودگاه بروید.
باد سردی به چهره ام برخورد می کند چشمانم را می بندم تا در این واپسین لحظات بودنم ششهاو رگهای بدنم  را پر از هوای وطنم کنم وطنی که شاید دیگر به آن باز نگردم.
نمی دانم براچه می خواهم بر سر مزارش بروم بعد از این همه سال چه کسی باور میکند سوختن و ساختنی اینچنین خاطراتم را جستجو می کنم خاطراتی که هیچگاه نتوانستم آنها را از خود دور سازم شاید برای این به دیدنش می روم که هستیم را در آنجا مدفون  سازم راننده می گوید خانم بهشت زهرا هستیم به کدام سمت بروم   شماره قطعه را می گویم پسر بچه ای در کنار خیابان گل می فروشد به راننده می گوییم اگر می شود به آن سمت بروید تا از پسرک گل بخرم زمانیکه پسرک اسکناس 2هزار تومنی را از دستم می گرفت چشمانش از خوشحالی برقی زد شاید من اولین مشتری امروز او بودم.
ماشین را کناری پارک می کند می گویم چند لحظه دیگر باز می گردم راننده گویی افکارم را می خواند سرش را پایین می اندازد و می گوید عجله ای نیست.
در کنار سنگ قبرش می نشینم گویی منتظر آمدنم بوده است چشمانش بهم خیره شده است  زیر لب زمزمه میکنم می خواهم  برای همیشه بروم  همچنان  چشمانش به چشمانم خیره  است سکوتی سهمگین بینمان جاریست بغض راه گلویم را می گیرد.
یاد آن دیدار آخر مان می افتم دیداری پراز سکوت سکوتی تلخ
هر دو کنار آتش نشسته بودیم و به آن خیره شده بودیم نمی دانم چرا در آن لحظه هر دو سکوت کرده بودیم شاید می دانستیم این آخرین دیدارمان در این دنیای خاکی می باشدو بعد از آن تو رفتی برای همیشه هیچگاه نتوانستم تو را ببخشم و رفتنت را باورکنم اما اینک بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که دیگر باز نمی گردی من نیز می خواهم بروم به دنیایی ناشناخته دور از همه. تنها آمده ام از تو خداحافظی کنم بدون هیچ گونه حرفی می خواهم بلند شوم اما ........
نمی توانم چیزی قلبم رابا بیرحمی فشار می دهد باران شروع به بارش می کند از درد به خود می پیچم بار دیگر نگاهم به نگاهش می افتد در نگاهش تمنا موج می زند اما از دست من کاری ساخته نیست با زبان بی زبانی می گویم نمی توانم باید بروم برای رها شدن از همه چیز اشک در چشمانم موج می زند اخرین توانم را جمع می  کنم و بر می خیزم پشت به او می کنم و راه آمده را باز می گردم اشکانم همچون باران بهاری جاری می شوم با صدای بلند های های گریه میکنم می دانم دارد نگاهم می کند فریاد می زنم مرا ببخش من تورا به عشق می سپارم به لحظاتی که بجای آب اشک چشمانم را بدرقه راهت ساختم
خدایا او چقدر ظالم است اینک که من می خواهم بروم چرا اینچنین مرا پایبند خود کرده است این انصاف نیست
با تمام وجودم اورا می سپارم به همین بارانی که روزی او را از من گرفت پس ببخشای ای عشق ببخشای که دیگر چیزی در وجودم برای ریختن به پایت ندارم چراکه تمامی هستیم را از دست دادم.
راننده از دور نگاهم می کند به او نزدیک می شوم .سرم را به پایین می اندازم و از او بابت تاخیرم معذرت خواهی میکنم.
روی صندلی هواپیما می نشینم این اولین و شاید آخرین پرواز من باشد دلم می گیرد باید همه چیز را پشت سر بگذارم هواپیما از زمین بلند می شود روح من نیز از جا بر میخیزد به ابرها چشم می دوزم  لبخندی بر لبانم نقش می بندد
می دانی چه چیز را می بینم؟
او را
آری این اوست که بسویم لبخند می زند




نوشته شده توسط :masoume masoumi
سه شنبه 16 اسفند 1390-02:23 ب.ظ

به حرمت باران سکوت میکنم تا بدانی که به عظمت باران برایم عزیزی

نوشته شده توسط :masoume masoumi
دوشنبه 15 اسفند 1390-10:05 ق.ظ

برای چندمین بار بود که این جمله را می شنید تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموشست سرش را پایین انداخت و به دور دستها خیره شد...............................

نوشته شده توسط :masoume masoumi
سه شنبه 2 اسفند 1390-10:24 ق.ظ


اهل کاشانم

اما شهر من كاش
ان نیست
 
شهر من گم شده است
 
من با تاب من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

من دراین خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

و صدای سرفه روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه ی سنگ

چك چك چلچله از سقف بهار

و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی

و صدای پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق

متراكم شدن ذوق پریدن در بال

و ترك خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می شونم

و صدای پای قانونی خون را در رگ

ضربان سحر چاه كبوترها

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخك در فكر

شیهه پاك حقیقت از دور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای كفش ایمان را در كوچه شوق

و صدای باران را روی پلك تر عشق

روی موسیقی غمناك بلوغ

روی اواز انارستان ها

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب

پاره پاره شدن كاغذ زیبایی

پر و خالی شدن كاسه غربت از باد

من به آغاز زمین نزدیكم

نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه اشیا جاری است

روح من كم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد

روح من بیكاراست

قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد

روح من گاهی مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد                                                             سهراب سپهری


نوشته شده توسط :masoume masoumi
دوشنبه 1 اسفند 1390-09:15 ب.ظ

بیاید باور کنیم خیلی زود دیر می شود.........

نوشته شده توسط :masoume masoumi
جمعه 28 بهمن 1390-09:36 ب.ظ

نمی دونم چی میشه که ما اصل خودمونو گم میکنیم شبیه درختان بی ریشه میشم دیشب پسرانیو دیدم که تمام زندگیش از خانوادشون فرار میکرند به جرم اینکه  خانواده آنها آدمهای ساده ای بودن اهل سبکسری و خوشگذرانی نبودند هنوز هم بنوعی عارشان  می آید خانوادشنو معرفی کنند خانواده ای که مادر پیرش تو برف و یخ بندان با دستهایی که بر اثر گذاشتن نان در تنور سوخته و قامتی که بر اثر گذاشتن بار بر دوشهای بی رمقش که همیشه  مسافتی طولانی از ده تا شهر را طی میکرد تا نان به خانه برادر ببرد تا مبادا به پسرانش طعنه و کنایه بی پدر بودن را بزنند و آنها  با فراغ خاطر درس بخوانندزنی که با آن همه زیبایی در جوانی بیوه شده با اما چنان محکم و پابرجا در ده قدم بر می داشت کسی جرات نمی کرد نگاهی آلوده به او بکند همچون کوه از فرزندانش مراقبت میکرد اهالی ده او را بخاطر اینکه فرزنداش را تشویق به درس خواندن میکردمسخره میکردند اما زن تنها به آینده فکر میکرد به اینکه روزی فرزندانش قدردان او باشند با افتخار از فرزندانش صحبت میکرد سالیان سال گذشت پسرانش بزرگ و بزرگتر شدند ازدواج کردن حالا زن تبدیل به پیرزنی مریض شده بود با خود گفت اینک پسرانم خرج زندگیم را می دهند و اگر مریض شوم بدون دردسر به بیمارستان می روم و خوب میشوم لبخندی به لب آورد
اما واسفا پسران در پی خوشگذارانی خود بودن هرگاه پیرزن به پسریکه در نیروی هوایی بود میگفت پاهایم درد میکند یا قلبم درد میکند مرا به بیمارستان ارتش ببر میگفت دا بیمارستان ما دکتر متخصص ندارد اما زمانیکه خانواده همسرش کو چکترین بیماری  داشتند بهترین بیمارستانها برای آنها اماده میشدپیرزن اینها را می دانست اما چیزی نمی گفت سرش را پایین می انداخت و آهی میکشید و میگفت یعنی در ان بیمارستان برای من دکتر وجود ندارد میگفت نه
پسران دیگرش که معلم و در شرکت نفت کار میکردند  هروقت  به پیرزن بیچاره سر میزدند مرثیه های جانسوز بیپولی را چنان سر میزدند که طلاها و پولی را که پسر بزرگتر و دختر دومیش را به او میدادند را به آنها میدادخنده ام میگیرد که پیرزن بی پول کمک خرج زندگی آنها بود
روزی که پیرزن فوت کرد  راخیلی واضح بیاد دارم2فروردین سال 1372پدرم انروز مریض بود  نتوانست مادرش را به بیمارستان ببرد عمویم برای عید دیدنی به خانه امان آمده بود پدرم گفت محمد دا قلبش درد میکند مقداری نا خوش است محمود (برادرم نوه پیرزن)را به همراه او فرستادم بیمارستان  تو هم حتما برو پیشش یه سر بزن عمویم گفت چشم پدرم گفت مطئن باشم می روی در جواب پدرم گفت صدرصد اما عمو برای خوشگذارانی به خانه خواهر زنش که نزدیک بیمارستان بود رفته بود اما در بین راه به پیره زن سر نزده بود که مبادا پولی خرج کند یا نیم ساعتی پیش مادرش باقی بماند
ساعت8شب بود برادرم به خانه آمد گفت حال دا خوب نیست گفتند کسی باید پیشش بماند مادر و پدرم سریع به بیمارستان رفتند نیم ساعتی گذشت که برگشتند دا به رحمت خدا رفته بود بدون دیدن پسران با وفایش
یاد آخرین گفته اش می افتم که میگفت این روغن5کیلویی را برایم حلوا درست کنید3پسر پیر زن شاید باور نکنید برای مراسم ختم آن هیچ کمکی به پدرم نکردند پدرمم نیز هیچگونه حرفی نزد مطابق معمول گفت مادرم هست هر چه خرج کنم حلالش باشد و خدای مهربان اورا بیامرزد
پیرزن4پسر داشت پدرم  در طول زمان مراسم بدجور اشک میریخت  کمرش خم شده بود جدایی از مادر براش یخت بود چه شبها هردو گرسنه سر به بالین گذاشته بودند او پسر بزرگتر و در حقیقت یار بدبختیها و سختیهای مادر بوددرست بود بیشتر اوقات با مادر حرفش میشد بخاطر عموهایم اما مادر برایش والا مقام بود دا نیز همیشه برای پدرم دعای خیر میکرد درست نیست از فداکاریهای پدرم و مادرم بگویم اما دلم بدجور برای دا سوخت شیرزنی کرد زبان تمام زیبایی و جوانیش را با هزاران طعنه و سرکوفت به پای فرزندانی ریخت که عارشان می آمد او را در میان جمع مادر خطاب کنند
اینک 19سال از آن دوران میگذرد گرد پیری بر صورت پسران ریخته شده اما  خوردن حسرت گذشته ها هیچ فایده ندارد بعد از مرگ مادر بزرگ شاید باور نکنید عموی بزرگترم (دومین پسرزن بعد از پدرم) پسر بزرگش را از دست داد ودر بستر بیماری افتاد تقریبا نیمی از قلبش را از دست داد اون یکی عمویم نیز 2فرزندش را از دست داد عموی کوچکترم نیز دچار حمله قلبی شد وسرطان گرفت
دیشب عروسی دختر عمویم بود همه پسرا نیز حاضر بودند یاد گفته مادر بزرگ افتادم که گفت این سه پسر در زندگی خیر نمی بینند
 میدانم شاید من نیز ازعموهایم بدتر شوم اما همیشه از خدا میخواهم که عاقبتم شبیه آنها نشود



نوشته شده توسط :masoume masoumi
چهارشنبه 26 بهمن 1390-10:37 ق.ظ

به آینه نگاه می کرد به چشمان خود خیره شده بود زیر لب زمزمه میکرد نه حتما مرا ندید و گرنه محال بود بسمتم نیاید  اما عقلش نهیب می زد نه  او تورا دید.احساسم گفت برو به سویش اوتورا ندیده

 با خوشحالی بسویش شتافتم با خنده گفتم سلاممممم برگشت با نگاهی بی تفاوت گفت سلام کاری داشتی ؟گفتم همین؟گفت انتظار حرف دیگری داشتی .همچون انسانهایکه برای اولین بارحرف عجیب غریبی را شنیده بود م خشکم زده بود هنوز آخرین حرفشم در گوشم ندا میداد که میگفت...... خانمی که در کنارش بود گفت او کیست گفت یک مزاحم گفت عزیزم می آیی برقصیم و رقصان از من دور شدند. لیوان آب میوه ام از دستم به زمین افتادو محتویات آن به روی لباسم ریخت با صدای شکستن لیوان همه نگاها به سویم جلب شد از خودم خجالت کشیدم و شرمگینانه از حاضرین عذر خواهی کردم و بسرعت به سمت دستشویی رفتم. تنها جای خلوتی که میشد یافت در این لحظه

 گویی دیگر رمقی برایم باقی نمانده بود غیبتش طولانی شده بود هرچند دعا دعا میکرد زمان برای همیشه در این  لحظه متوقف می شد به ناچار لباسش را شست از دستشویی خارج شد همه مهمانها گرم صحبت بودند کسی به او توجهی نداشت او نیز در قید و بند دیگران نبود ناگهان با تکان دستی به خود آمد سرش را بلند کرد چشمان نگرانی به او خیره شده بود انگار تمام ذهنیاتش را خوانده بود قطره اشکی از چشمانم خارج شد با نگاهش بمن فهماند باید خود را کنترل میکردم تا ته مانده غرورم را برای خود حفظ میکردم به زور لبخندی به لب آوردم اما از درون وجودم در حال ویران شدن بود.

او از همه مهمانها به بهانه بیماریش خداحافظی کرد و از من خواهش کرد که اورا به خانه برسانم می دانستم این فداکاری را به خاطر من میکند سریع از جابلند شدم و از دیگران خداحافظی کردم  ماشین را روشن کردم و به راه افتادیم بغضی راه گلویم را گرفته بوداشکانم از چشمانم جاری شده بود کنار جاده پارک کردم سرم را به روی فرمان گذاشتم زار زار گریستم او نیز غریبانه بدون هیچ حرفی نگاهم میکرد.

 ضبط را روشن کرد خواننده آهنگ نیزانگار قلبش شکسته شده بود با چنان سوزی میخواند  کمی آرام شدم با صدای لرزانی گفت: آرام شدی ؟با تکان سر گفتم :آری

گفتم :دیدی؟

گفت:آری

گفتم :چه شد؟

گفت :هیچ

هردو به سیاهی شب ذل زده بودیم فیلنامه گفتارش در جلوی چشمانمان رد میشد چنانکه او با صدای بلند آن را تکرار میکردآهی جان سوز کشیدم رو بمن کرد گفت بخند گفتم :چگونه؟

سرم را تکان دادم گفتم اینک چه کنم بی او

گفت :هیچ فقط زندگی کن

گفتم :چگونه

گفت :با امید

گفتم :کجاست؟

گفت: نمی دانم

........................................................



نوشته شده توسط :masoume masoumi
جمعه 21 بهمن 1390-08:46 ب.ظ

امروزوقتی به چشمان غمزده پدر نگاه کردم ناخود اگاه بغضی  سهمگین راه گلویم را گرفت به دستان پینه بسته اش چشم می دوزم از خودم شرمگین میشوم سرم را به پایین می اندازم می خواهم فریاد بزنم پدر با تمام وجود دوستت دارم اما همان شرم کودکانه سد راهم میشود درست است گاهی با صدای بلند با او صحبت می کنم اما می دانم بعد از خدای مهربان  جز او نمی توانم به کسی خالصانه عشق بورزم می دانم عاشق درس خواندنم هستی پس بدان تا جایکه جان در بدن دارم میخوانم تا پز درس خواندنم را به دیگران بدهی میدانم از اینکه در هر محفلی از من تعریف کنند تو به خود می بالی  بدان همیشه دوستت دارم چراکه تنها کسی هستی که تمام داشتنی ها و نداشته هایت را بپایم ریختی .
هیچ جمله ای قادر نیست احساسم را در این زمان بیان کند واینکه چه شد از تو نوشتم
پدر تو به من مهربانی کردن را آموختی اما من هیچ ثمری برای تو نداشتم شرمنده من را ببخش
اینک که این جملات را مینویسم اشک سیاهی صورتم را میشو ید به حرمت آوردن نام پدر.
همیشه برایم از خداطلب مغفرت کن  و دعای خیر پدرانه ات را بدرقه راهم کن در این مسیر ناهموار


نوشته شده توسط :masoume masoumi
پنجشنبه 20 بهمن 1390-05:27 ب.ظ

باز دوباره بی خوابی به سرم زده بود یاد شعر دو کاج دوران ابتدایی ام افتادم بنوعی تنها  شعری بود که بارها و بارها اونو دوست داشتم بخونم حالا که بهش فکر میکنم میبینم واقعا با معنابود همیشه دلم برای اون کاج می سوخت  یه جورایی شبیه خودم بودهیچوقت سنگدلی و دوست نداشتم و این برام یه سواله چطور میشه آدما دلشونو کنار میزارند؟
 بابام همیشه میگه با همه مهربون باشید حتی اگه اون شخص دشمنتون باشه  سر این حرف بیشتر وقتا باهاش بحثم شدو منجر به دلخوریم میشد اما صادقانه بگم الان بابامم نیست که دارم اعتراف میکنم هیچوقت نتونستم کینه کسیو به دل بگیرم وبه کسی بدی بکنم تلافی بدی دیگران چه فایده داره؟
ای کاش اون کاج سنگدل مقداری از مهربونی بابامو داشت اونوقت دیگه هیچ درختی قطع نمی شد.
  چند روز پیش یه سفر رفتم مشهد زیارت اونم چه سفری رفت و برگشتم 30ساعت طول کشید اما از این 30 ساعت 2ساعت تو مشهد بودم و فقط1 ساعتش تو حرم موندم  اما یه حالت عجیبی داشتم مثل دفعه های قبل نبود زمانیکه می خواستم خداحافظی کنم اشک تو چشام جمع شد یه ندایی در درونم می گفت این آخرین باری که  داداش رضاتو می بینی سریع از حرم اومدم بیرون طاقت ایستادنو نداشتم .نمی دونم تا حالا این احساسو تجربه کردید یا نه اما احساس بسیار کشنده ای است حس جدا شدن و رفتنی که امید به بازگشت نداری.
شاید باور نکنی اما بدون من و بارون و برف با هم زاده شدیم اون روز  آنچنان برف و سرمایی در مشهد موج میزد که بخار یکه از دهان خارج میشد هم تبدیل به یخ میشد گویی غیرت بخار شدن را نیز از دست داده بود.
مانده بودم جه کنم نه جایی برای رفتن داشتم نه پولی برای خریدن ساندویجی 30ساعتی بود چیزی نخورده بودم از سرما بخودم می لرزیدم تصمیمم را گرفتم اینکه خیابان حرم را تا ترمینال در آن  ساعت  پیاده طی کنم.
عاشق پیاده روی هستم اونم زمانیکه برف تمام و جودم را سفید میکرد هوا کم کم داشت  تاریک می شددر آن لحظات چیزی به ذهنم راه نمی یافت شبیه بچه گربه ای بی پناه شده بودم درست همون حالتی که جزء لحظات ناب زندگیم بود  از خودم خند ه ام گرفته بود مسافت طو لانی را پیاده طی کرده بودم  سرما امانم را بریده بودانگشتانم بی انکه متوجه شوم یخ زده بود  به ناچار بقیه مسیر را سوار تاکسی شدم
وارد ترمینال شدم بقدری شلوغ بود تا زمان حرکت اتوبوس در داخل ترمینال منتظر ماندم  آدمهای رنگارنگی همچون عروسکان خیمه شب بازی از جلوی پرده چشمانم در حال آمدو شو بودندو من نیز محو تماشای آنها شدم.
بعد ار مدتی انتظار سوار اتو بوس شدم در صندلی کناریم خانومی نشست آشفتگیش تو جه ام را جلب کرد حقیقت را بگو از او خوشم نیامد اما به روی خود نیاوردم حرکاتش سبک سرانه بود از لهجه اش متوجه شدم کرد هست سر صحبت را با من باز کرد از بی غل و غش بودنش خوشم آمد در همین حین مادرم زنگ زد پرسید کجا هستم گفتم در راه بازگشت به تهران بعد از قطع تماس با خنده گفتم مادرم مثل ساعت کوکی راس ساعت زنگ می زند به ناگاه اشک در چشمان زن جمع شد در جوابم گفت منم مادرم را خیلی دوست دارم سالها پیش ازدواج کردم یه دختر هم دارم اما از همسرم جدا شدم و دخترم را از من گرفتن بعد از جداییم پدرم من را از خانه بیرون کرد و بعد.........بقیه اش  بماند
دلم بحال زن سوخت این جور مواقع نمی دانم چه کنم نه می توانم نسبت به این انسانها احساس نفرت داشته بااشم و نه احساس شفقت داشته باشم
براستی چه کسی مقصر هست؟
او؟
پدرش؟
همسرش؟
یا حتی ما؟

آیا زندگی که زن برای خود انتخاب کرده بود درست بود؟
نمی دانم
اگر من جای او بودم چه میکردم؟
یاد روزی می افتم که برای این گونه  انسانها اشک ریختم و بخاطر آنها 3 روز روزه گرفتم اما چه حاصل از این روزگار زمانیکه به تهران رسیدیم هردو از اتوبوس پیاد ه شدیم چشمانم حرکات زن را مخفیانه دید می زد در نگاهش بی خانمانی لانه کرده بود به دنبال یافتن پناهگاه در این شهر شلوغ  می گشت اما کدامین مامن؟
ای کاش آنقدر توان مالی داشتم که می توانستم کمکش کنم تا خود فروشی نکنداما چه کنم که ناتوانتر از هر کسی هستم او را بخدای بزرگ  می سپارم تنها یاری دهنده مطلق خدایا او و امثال او را پناه و آرامش ده



نوشته شده توسط :masoume masoumi
جمعه 14 بهمن 1390-08:09 ب.ظ

وای دوباره شروع به نوشتن کردم اونم ناگهانی چند ماهی بود ننوشته بودم شاید علتش برفی بود که شب گذشته رخت سفید بر تن شهرکرده بود و مرا دوباره به  وبلاگم پیوند داد.این چند ماه خیلی سخت گذشت سخت و تلخ اما هرچی بود تموم شد.
در این چند ماه انگار در دنیایی دیگر سیر می کردم گویی روی تار مویی ایستاده بودم که هرگاه قدمی برمی داشتم باد سردی شروع به وزیدن می کرد و قامت رنجورم را به این سو وآن سو هدایت می کرد مانده بودم چه کنم نه یارای قدم برداشتن به جلو را داشتم و نه می توانستم به عقب برگردم.
میان پرتگاهی عمیق ایستاده بودم دنیایی که برای اولین بار آن را تجربه میکردم جنگ میان باور و واقعیتم هرچه روزهای بیشتری را طی میکردم به واقعیتهای بیشتری  پی میبردم که  برایم تازگی داشت
احساس خلا میکردم گویی خدا را نیز گم کرده بودم همچون علف هرزی شده بودم که بر تارهای وجودخودم پیچیده بودم  که یارای نفس کشیدن را نیز نداشتم همچون بیماری رنجور شده بودم که هر لحظه از آینده ناامیدتر می شدم و منتظر آمدن راهبران مرگم بودم. برای رهایی از این وضعیت هیچگونه تلاشی نمیکردم چند بار تصمیم گرفتم خودم را رها کنم از همه چیز حتی اعتقاداتم اما نیروی مرا باز می داشت از دست خودم لجم گرفته بود می دانی چرا؟
زیرا عرضه رها شدن را نیز نداشتم همچون دخترک پل هواییم.
یاد شبی می افتم که از همه فرار کردم پناهند ه شدم به پشت بام نمی دانم کی خوابیدم اما تا دیروقت طاق باز به ستارها نگاه میکردم براستی زمانیکه دل ستارها میگیرد چه کاری انجام میدهند؟
آن لحظات سخت تمام تاب و رمقم را از بین برد یاس و پوچی در درونم رخنه کرده بود می خندیدم اما معنای خندیدن را نمی فهمیدم
همچون دیوانگان از همه جا بیخبر بودم دنیا با تمام بزرگیش برایم جذابیتی نداشت چند باری تصمیم به نوشتن گرفتم اما هیچ جمله ای قادر نبود قصه غصه هایم را بیان کند پس به ناچار در خود فرو رفتم فصل تازه ای در زندگیم شکل گرفته بود نامش را حیرانی میگذارم حیرانی  به معنای واقعی کلمه.
در این مدت با اینکه ضررهای بسیاری را متحمل شدم اما یک چیز را فهمیدم اینکه من تنها نیستم.
میخواهم جلوی اشتباهاتم را بگیرم میدانم دیگر به آن دوران باز نخواهم گشت تمام تلاشم را برای موفقیت انجام بدهم.
                                                                                              یاحق                                      



نوشته شده توسط :masoume masoumi
یکشنبه 2 بهمن 1390-02:05 ب.ظ

هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات 

باران می سپارم می گویند باران رساناست شاید

 دستهای من را هم به دستهای تو برساند


نوشته شده توسط :masoume masoumi
سه شنبه 10 آبان 1390-04:34 ب.ظ

امشب در شیون آه ها هستم در گورستان کهنه خاطره ها
امشب در فراموشی خیالم در پستوهای سرگردانی
امشب اشکی معصوم که بر جنازه گناهی عفیف فروریخته است
امشب بی ستاره ترین شب آسمان را در بی وزن ترین سیاه چالهای تقدیر نظاره میکنم
امشب در مهتاب ساحل تنهایی دست در دست کهنه ترین آرزوهایم اندوخته ام و بر خیالی ترین شبح ماه در غلیظترین مه خداحافظی می نگرم
امشب در تلخترین دقایق شیرین با خونین ترین ثانیه های فرهاد دست در گریبانم
                                                                                                              

                                                                                                                                        احمد عزیزی


نوشته شده توسط :masoume masoumi
یکشنبه 24 مهر 1390-08:44 ب.ظ











  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4